كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )

640

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )

أَيُّها تا كدام از اهل مدينه أَزْكى طَعاماً پاكيزه‌تراند از جهت طعام يعنى بنگرد كه طعام كدام كس حلال و پاكيزه‌تر است چه در زمان ايشان در ان شهر كسان بودند كه ايمان خود مخفى مىداشتند غرض ايشان آن بود كه ذبيحه ايشان پيدا كند فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ پس بيارد شما را خوردنى از ان طعام پاك وَ لْيَتَلَطَّفْ و بايد كه فرستاده نرمى و مدارات كند در خريد و فروخت وَ لا يُشْعِرَنَّ و خبردار نگرداند بِكُمْ أَحَداً بشما يكى را از اهل اين شهر إِنَّهُمْ به درستى كه اهالى اين مدينه كه اكثر متابع دقيانوس‌اند إِنْ يَظْهَرُوا اگر مطلع شوند يا قادر گردند و ظفر يابند عَلَيْكُمْ بر شما يَرْجُمُوكُمْ سنگسار سازند شما را أَوْ يُعِيدُوكُمْ يا بازگردانند شما را فِي مِلَّتِهِمْ در كيش خويش وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً و رستگارى نيابيد آن وقت كه بدان دين درآييد و روى نجات نه‌بينيد هميشه يعنى پيوسته در عذاب باشيد يمليخا كه اكمل و اعقل ايشان بود وصيتها قبول فرموده روى به شهر نهاد و به دروازه رسيد اوضاع آن را متغيّر ديد و چون به شهر درآمد بازار و محلات و اشكال و الوان مردم را بر نمطى ديگر يافت حيرت بر وى غلبه كرد آخرالامر بدكان خباز آمد و درمى از آنچه همراه داشت بوى داد تا در عوض نان بستاند نانوائى زرى ديد منقش بنام دقيانوس خيال بست كه اين مرد گنجى يافته آن زر را به بازار ديگر به ديگرى نمود به يك‌لحظه اين خبر در بازار منتشر شده به شحنه رسيد يمليخا را طلبيده تهديدى عظيم نمود و طلب باقى درمها كرد يمليخا گفت من گنجى نيافته‌ام ديروز اين زر از خانه پدر برداشته‌ام و امروز به بازار آورده‌ام نام پدرش پرسيدند و چون گفت كسى از اهل شهر ندانست وى را تكذيب نمودند و او از غايت دهشت گفت مرا پيش دقيانوس بريد كه او از مهم من آگاهى دارد مردم آغاز استهزاء كردند كه دقيانوس قريب سى صد سال شد كه مرده است تو ما را افسوس مىگيرى يمليخا گفت شما با من سخريه مىكنيد ديروز ما جماعتى از وى گريخته به كوه رفتيم و امروز مرا به شهر بطلب طعام فرستادند من بجز اين چيزى ندانم القصه او را نزد ملك بردند و صورت حال تقرير كرد ملك با جماعتى مقربان و اشراف بلد روى بغار آوردند يمليخا بغار درآمد و ياران را از صورت حال خبر داد على الفور ملك برسيد و آن لوح كه بر در غار بود برخواندند و أسامى و احوال ايشان معلوم كرد با قوم بغار درآمده ايشان را ديد با رويهاى تازه و جامهاى نو متحير شده بر ايشان سلام كرد جواب دادند حق سبحانه ازين حال اخبار فرمود وَ كَذلِكَ و همچنان‌كه ايشان را بيدار كرديم أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ مطلع گردانيديم تندروس و قوم او را بر ايشان لِيَعْلَمُوا تا بدانند أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ آنكه وعده اللّه در بعث و حشر حَقٌّ راست و درست چه خواب و بيدارى ايشان بموت و بعث مشابهتى تامه دارد وَ أَنَّ السَّاعَةَ و ديگر تا بدانند كه روز قيامت لا رَيْبَ فِيها هيچ شك نيست درو پس حق تعالى اطلاع داد بر ايشان إِذْ يَتَنازَعُونَ چون نزاع مىكردند اهل آن زمان بَيْنَهُمْ در ميان يكديگر أَمْرَهُمْ امر دين خود را بعضى مىگفتند حشر مر ارواح مجرده را خواهد بود و برخى قائل بودند بحشر روح و جسد با يكديگر پس بديدن ايشان ظاهر شد كه روح و جسد با هم مبعوث خواهند شد چه خداوند كه توفى نفس ايشان كرده سى صد و نه سال بدنهاى ايشان را از تحلل و تغير نگاه دارد پس ارسال ارواح كند به آن قادر است بر توفيه نفوس همه مردمان و امساك اجزاى ابدان ايشان و ديگرباره فرستادن ارواح به آن بيت پيش قدرت كارها دشوار نيست * عجز را با قدرت حق كار نيست آورده‌اند كه جوانان ملك را دعا كردند و در مضاجع خود بخفتند و ارواح ايشان مقبوض شد و در تفسير امام ثعلبى مذكور است كه حضرت رسالت‌پناه عليه السلام را آرزوى آن شد كه اصحاب كهف را ببينند جبرئيل ع آمد و گفت كه يا رسول تو ايشان را در دنيا نخواهى ديد اما از اخيار اصحاب خود چهار كس را بفرست تا ايشان را بدين تو دعوت كنند آن حضرت عليه السلام فرمود كه چگونه فرستم و كرا امر كنم به رفتن جبرئيل ع گفت رداى مبارك خود را بگستران و امير المؤمنين ابو بكر صديق و فاروق و على مرتضى و ابو ذر را بگو تا هر يك به گوشه بنشيند و با در خاء را كه مسخر سليمان بود بطلب كه خدا او را مطيع تو گردانيده و بفرماى تا ايشان را برداشته بدان غار برد حضرت ص آن چنان كرد و صحابه بدر غار رسيده سنگى برداشتند سگ ايشان روشنى ديده بانگ زدن درگرفت و حمله آورد اما چون چشم وى ايشان را ديد دم جنبانيدن آغاز كرد و بسر اشارت كرد كه درآييد ايشان درآمده گفتند السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته ، حق سبحانه ارواح باجساد ايشان بازآورد تا برخاستند و جواب سلام باز دادند صحابه رض گفتند نبىاللّه محمد بن عبد اللّه ص شما را سلام رسانيده ايشان جواب گفتند و على محمد ص رسول اللّه الصلاة و السلام و پس دعوت كردند ايشان را بدين اسلام و ايشان قبول نمودند و گفتند حضرت پيغمبر اسلام ص رسانيد باز در مضاجع خود تكيه كردند بار ديگر نزد خروج مهدى از . اهل بيت محمد زنده شوند و مهدى بر ايشان سلام كند و جواب دهند پس بميرند و در قيامت مبعوث گردند القصه چون تندروس و قوم او اين حالات كه سابقا مذكور شد مشاهده نمودند .